اداره کل سازمان تبليغات اسلامي استان قم
ArticleIDPicAddressSubjectDate
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  • حضور غیر منتظره رهبر انقلاب در خانه‎ی شهدا  
  • ارسال به دیگران
  •  
  •  
  • گفته بودم گر تو بیایی غم دل با تو بگویم

    حضور غیر منتظره رهبر انقلاب در خانه‎ی شهدا

    توی 4 تا خانه شهر یزد پنجشنبه‌شب مهمانی خاصی به پا شده بود؛ مهمانی که غیرمنتظره به چند خانواده‎ی شهید یزدی سر زد و...!

    اشک نریختم!

    ذوق‌زده شده بود پیرمرد؛ باورش نمی‎شد. یعنی درست می‎دید؟ نکند چشم‎های کم سویش خطا می‎کرد؟ خصوصاً الآن که باران اشک هم از آن سرازیر بود.

    "من برای 2 تا شهیدم اشک نریختم ولی الآن نمی‎تونم جلوی خودم رو بگیرم."

    خیلی حرف برای گفتن داشت؛ اما، اما آقا را بغل کرده بود و می‎بوسید و می‎گفت: "زبونم نمی‎گرده حرف بزنم؛ نمی‎دونم چرا دارم گریه می‎کنم؟ پسر دومم که شهید شد، یک بچه‎ی 6 ماهه داشت؛ بدون این‎که اشک بریزم، برای امام پیام فرستادم؛ من این طفل 6 ماهه رو هم بزرگ می‎کنم، می‎فرستم جبهه؛ شما نگران نباشید!"

    کدام یک؟!

    بنده‎ی خدا، هنوز منتظر بچه‎های روایت فتح بود؛ آن هم با سر و وضع خیلی ساده و لباس توی خانه: یک پیراهن سفید یقه آخوندی، یک زیرشلواری آبی نفتی و یک عبای شکلاتی.

    *****

    "اگه می‎شه یه دست روی سر و شونه‎ی من بکشید حاج آقا. اوضاعم خرابه؛ همین امسال از بافق که برمی‎گشتیم، تصادف کردیم و ماشینمون 4 تا معلق زد. خانومم که عمرش رو داد به شما؛ خودمم گردن و سر و شونه‎ام داغون شد."

    دست آقا سر و گردن و شانه‎ی پیرمرد را نوازش می‎داد. پدر شهید هیچ چیز نمی‎دید؛ اشک امانش نمی‎داد. دست رهبر اما حسابی نازش می‎کرد و حتی اشک‎های چشم و عرق صورت پیر را لمس می‎کرد. همان دستی که پس از ناز و نوازش پیرمرد، اول عینک را از چشمان صاحبش برداشت و بعد به صورت خود آقا کشیده ‎شد؛ راستی کدام متبرک شده بودند؟ سر و صورت پدر شهید یا دست آقا؟ یا شاید هر دو؟!

    غافل‎گیری

    "دوستان مال روایت فتح هستند؟" برادر شهید از محافظ آقا می‎پرسید.

    محافظ هم لبخندزنان به او می‎گفت: "تقریباً یه چیزی تو همین مایه‎ها. البته چند دقیقه‎ی دیگه یه مهمون ویژه هم از راه می‎رسه."

    " آقاس. رهبر انقلاب. مقام معظم رهبری. من مطمئنم. خودم دیشب خوابش رو دیدم. خواب دیدم آقا خامنه‎ای می‎یاد خونه‎مون. از خواب که پریدم، ختم صلوات نذر کردم. از صبح تا حالا هم نذرم رو ادا کردم."

    خواب خواهر شهید همه‎ی بچه‎های تیم حفاظت و همراهان آقا را شگفت زده کرده بود. همه را به جز خود آقا. ایشان با آرامش گفتند: "دل‎های پاک شما رؤیاهای صادق را جلوی چشمتان می‎آورد."

    بزرگ‎ترین آرزو

    - "آقا! می‎شه ازتون یه خواهش بکنم؟ "

    آقا که داشتند گوشه‎ی قرآن اهدایی‎شان به خانواده‎ی شهید یادگاری می‎نوشتند، سرشان را بلند کردند: "بفرمایید."

    خواهر شهید با خوشحالی گفت: "می‎شه چفیه‎تون رو به من بدین؟"

    آقا لبخندی زدند و گفتند: "کاش یه آرزوی بهتر کرده بودید!"

    خواهر شهید بی‎معطلی با لهجه‎ی غلیظ و شیرنش جواب داد: "آرزوم سلامتی شماس. دیگه آرزو بزرگ‎تر از این نمی‎تونم بکنم."

    آقا چفیه را از روی دوششان برداشتند؛ خانم جلو آمد و قبل از آن‎که چفیه را بگیرد، پایین عبای آقا را بوسید: "ببخشید که نمی‎تونم دستتون رو ببوسم."

    آخرین شهید

    - "مادر! بلند نشید از جاتون."

    - "چرا خبر ندادید گوسفند قربانی کنیم؟"

    - "ما بی‎خبر می‎آییم. قربانی هم نمی‎خواهد."

    - "شهید ما آخرین شهید استان یزد بوده؛ 14/5/67 شهید شده."

    - "ان‎ شاء الله خدا شهیدتون را با رسول خودش محشور کنه."

    مادر شهید اشک ریزان لبخند می‎زد.

    شب گرم زمستانی

    به محض این‎که فهمید، نتوانست صبر کند. با همان یک‎لا پیراهن دوید توی حیاط.

    محافظ‌ها گفتند: " آقاچند دقیقه دیگه می‎رسن."

    گفت: " مهمونم رو باید از دم در استقبال کنم."

    پیرمرد توی حیاط به عصایش تکیه داده بود و می‎لرزید. یکی از محافظ‌ها دوید توی اطاق. کت پدر شهید را برداشت و آورد انداخت روی دوش نحیف مرد. پیرمرد هنوز می‎لرزید.

    چند لحظه بعد پیرمرد صلوات بلندی فرستاد و خم شد دست‎های رهبرش را بوسید. انگار دیگر توی بغل آقا احساس سرما نمی‎کرد.

    منبع: سایت مقام معظم رهبری